کودکانه
 
قالب وبلاگ

 

روزی روزگاری  ملیکا و ملیناباهم در پارک قدم میزدند به جایی از پارک که رسیدندوقتی که به روبه رو نگاه می کردند خانه ای را میدیدند که در تاریکی شب می درخشید ان خانه توجه شان را جلب کرد و از

خود پرسیدند که چگونه خانه ای این طور می درخشد؟ اقدر محو نور ان خانه شدند که نفهمیدند به سوی ان خانه می روند وقتی به خودشان امدند خود را داخل خانه دیدند.در خانه همه چیز زیبا بود انگار خواب بودند و در عالم رویا سیر می کردند . در خانه همه چیز از طلا بود و طوری برق می زدند که چشم انسان را به درد می اورد.  ملیکا و ملینا به این فکر افتدند که به پدر و مادرشا بگویند که در این خانه به زندگی ادامه دهند. با همین فکر به خانه رفتند و پدر و مادرشان را از موضوع با خبر ساختند. ولی انان گفتند که ما نمی دانیم که خانه متعلق به چه کسی است و چه کسی در ان زندگی می کند به همین خاطر به ان جا نمی رویم . روز بعد ملیکا و ملینا به همان مکان رفتند ولی دیدند که هیچ اثری از خانه نیست ملیکا گفت : چه خوب شد که ما به این خانه نیامدم اگر می امدیم همه باهم از بین می رفتیم

--------------------------------------

نویسنده: زینب صفاری

 


[ شنبه 92/9/23 ] [ 1:59 عصر ] [ فرشته ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

آرشیو مطالب
امکانات وب
  • وی مارکت
  • آریس موب
  • قالب وبلاگ
  • شهید
  • کد پرواز پروانه

    کد پرواز پروانه